مددکاری اجتماعی..::..Social Work

یک روز در مرکز اجتماع درمان مدار ترک اعتیاد بانوان


قطار شهری از پشت دیوارهای فلزی مرکز ترک اعتیاد به شیشه زنان چیتگر باشتاب می گذرد و حرف های من با یکی از روا ن شناس ها که به استقبالم آمده، در غوغای جنگ تن به تن چرخ ها و ریل ها، گم می شود.


آن طرف دیوارهای مرکز، زن هایی بی لبخند، بی تاب و کرخت، قدم می زنند یا روی نیمکت های سیمانی حیاط لم داده اند و با چشم هایی گودافتاده و بی حال، به خاطره های رنگ پریده ای خیره شده اند که مثل واگن های قطار از جلوی چشم هایشان می گذرد.

وقتی رسیده ام که ورزش صبحگاه تمام شده، موسیقی اما تسکین درد خماری زن هاست و به همین خاطر هنوز از بلندگوهای حیاط پخش می شود.

پشت در آهنی، اتوبان تهران ـ کرج است که دو طرفش را کاج هایی تنک پوشانده اند. مردم گفته اند گاهی معتادها میان آنها، دور هم جمع می شوند و مواد مخدر مصرف می کنند، اما این طرف در آهنی، مرکز اجتماع درمان مدار ترک اعتیاد بانوان چیتگر، امن و پاکیزه است آنقدر امن که آخرین پناهگاه زن های معتاد به شیشه شده است تا داوطلبانه دوره ترک اعتیادشان را بگذرانند.

● من هم با تو درد می کشم

در حیاط ایستاده ام و سنگینی نگاه ده ها چشم خسته را حس می کنم. مددیاری که پالتوی سرخ پوشیده، به یکی از زن ها می گوید: «یادت نمی آید دیروز با بیل دنبالم کرده بودی مرا بزنی؟ تو می دانی وقتی سرت را به دیوار می کوبی، انگار من سرم را به دیوار می کوبم؟ می دانی من هم همراهت درد می کشم؟»

زن می لرزد، «ببخشید... دیوانه شده بودم... اعصابم زود به هم می ریزد.» برای مددیار، پرخاشگری های بیمارش طبیعی است. رو به من نجوا می کند: «در دوره ترک، گاهی از این اتفاق ها می افتد. آنها عصبی هستند.»

زنی دیگر از راه می رسد با پوستی چروک خورده و سوخته از آفتاب خیابان خوابی. منتظر ملاقات روان پزشک مرکز است و بریده بریده گله می کند که چون در حال ترک است باید بیشتر چای بخورد.

عاطفه حمزه، روان شناس و مدیر مرکز، لبخند می زند که «چشم» و در اتاق جهت یابی را آهسته می بندد و تعریف می کند که زن ها وقتی در مرحله جهت یابی هستند کم حوصله می شوند و بیشتر غر می زنند.

مرحله جهت یابی دوره ای ۱۵ ۱۰ روزه است که تازه واردها به محض ورود به مرکز می گذرانند تا سم از جسمشان خارج شود و علائم فیزیکی اعتیاد در بدنشان از بین برود، اما وابستگی روحی به مواد مخدر همچنان باقی می ماند و به همین خاطر باید آنقدر در مرکز بمانند که دوره ۲۸ روزه اقامتشان تکمیل شود. حمزه می گوید: «بیماران در مدت ترک، راه های کنترل خشم را یاد می گیرند چون شیشه آنها را پرخاشگر کرده است.»

● کابوس های کریستالی

زن ها در مرکز، علاوه بر کنترل خشم، یوگا، نرمش های روزانه و برخی حرفه ها را یاد می گیرند، مثل طاهره که یاد گرفته است قالی ببافد. او نوزده ساله است. از وقتی یادش می آید خیابان خواب بوده و هنوز کابوس تعرض غریبه ای را به خود در دوران کودکی به یاد می آورد بخصوص وقت هایی که خمار می شود و سر تا پا پر از خشم و تنفر.

حالا طاهره وقتی روی تار و پود بافته هایش دست می کشد، دلش آرام می گیرد و دیگر وسوسه شیشه وادارش نمی کند برای فرار از مرکز نقشه بکشد.

● روان شناس شیشه ای

آتنا، حوصله قالی بافتن ندارد، اما عاشق کلاس های کنترل خشم است. به سی و دو ساله ها نمی ماند. مصرف شیشه باعث شده پوستش پر از شیارهای عمیق شود و زیر چشم هایش سیاه.

اعتیاد برای آتنا یادگاری از شوهر معتادی است که مدت ها پیش از او جدا شده. زن، در نوجوانی ازدواج کرده اما همیشه به اعتیاد مردش اعتراض می کرده تا شبی که دندان درد داشته است و مرد پیشنهاد کرده تریاک بکشد و بعد آتنا به تریاک خو گرفته است.

سال ها طول کشیده است تا او بتواند اعتیادش را ترک کند؛ دانشگاه برود و در رشته روان شناسی تحصیل کند و از شوهرش جدا شود، اما طلاق و دور ماندن از دو پسر کوچکش، افسرده اش کرده است و یک شب به توصیه چند رفیق معتادش، پایپ شیشه را دستش گرفته و نفس عمیق کشیده است. «در طول سه سال، شش بار ترک کرده ام... غصه دوری از بچه هایم مرا دیوانه می کند.»

مصرف شیشه، حافظه آتنا را بشدت ضعیف کرده است. هرازگاه به جایی خیره می شود و به یاد نمی آورد که درباره چه چیز صحبت می کرده و طبیعی است که توهم هایش را هم به یاد نیاورد.

● پزشک شیشه ای

برخلاف آتنا، آیناز سی وپنج ساله توهم هایش را به یاد دارد و گرچه تقریبا اعتیادش را ترک کرده اما هنوز گاهی مرز خیال و واقعیت را گم می کند. آیناز در مجارستان، در یکی از رشته های پزشکی درس خوانده و پیش از اعتیاد به سه زبان زنده دنیا تسلط داشته است. «همزاد داشتم. توی دستشویی زندگی می کرد. یک بار گفت باید موهایم را از ته بتراشم. من قدرت ویژه دارم. شیشه که می زدم، ارواح می آمدند با گریه می گفتند با خودت این طوری نکن دختر!»

او هم نخستین بار شیشه را برای فراموش کردن غصه طلاقش مصرف کرده است. مواد مخدر با از بین بردن آب میان بافتی بدن آیناز باعث شده صورتش بشدت لاغر شود، اما چربی های بدنش به شکل توده هایی غیرطبیعی و بزرگ باقی مانده است: «دائما از پشت در صدای پچ پچ کسانی را می شنیدم که علیه من توطئه می کردند. برای همین خودم را در اتاقم حبس می کردم.»

● بزن بهادر شیشه ای

«از جوانی بزن بهادر بودم. خودم را شبیه پسرها می کردم می رفتم بزن بزن، قمه هم می کشیدم.» آتیه سخت حروف را تلفظ می کند چون لثه هایش سیاه شده و بیشتر دندان هایش ریخته است.

۴۲ ساله است با موهای سفید ژولیده و چشم هایی درشت و مات: «۲۲ سال مصرف کننده بوده ام. مشروب، تریاک، هروئین، کوکائین، کراک، حشیش، ماری جوانا... برای درآوردن خرج شیشه قاچاق کردم و سه بار افتادم زندان. سرجمع هشت سال توی زندان آب خنک خورده ام.»

زن، دخترکی دارد که حالا باید پانزده ساله باشد و شنیده بهزیستی او را به خانواده ای امین سپرده است. آخرین خاطره او از دخترکش، دوران نوزادی اش است که دوستان معتادش برای تسکین دل درد کودک آنقدر توی صورتش دود مواد مخدر دمیدند که به خواب رفت. زن های مرکز ترک اعتیاد به شیشه مرکز چیتگر مایل نیستند از آینده حرفی بزنند، اما حمزه، مدیر مرکز می گوید: «برخی از زنان اینجا، هیچ کسی را ندارند و کاری هم برایشان پیدا نمی شود و به همین خاطر ماه ها اینجا می مانند.»

● مرگ که نیست

وقت برگشتن زنی با دختر ۱۸ ۱۷ ساله اش جلوی در آهنی مرکز، نشانی آزمایشگاهی را می پرسد. باهم در حاشیه اتوبان قدم می زنیم. در طول راه، دختر بهت زده و ترس خورده، اطراف را می پاید و پوست لب های بی رنگ ترک خورده اش را می کند و با خودش حرف می زند. می پرسم «شیشه مصرف می کنی؟»

می گوید: «اول الکل و قرص اکستازی می خوردم. یک بار شیشه زدم دیگر خلاص نشدم.» مادر می گوید: «مرگ که نیست. ترک می کند. دلم روشن است ترک می کند.»

دختر زمزمه می کند: «شیشه خلاصی ندارد. یک دم که گرفتی، دیگر نمی توانی ولش کنی.» و مادر طوری که انگار حرف هایش را نشنیده، تکرار می کند: «مرگ که نیست... ترک می کند... دلم روشن است...»

نویسنده: مریم یوشی زاده

Iranian Social Workers

   + ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱
comment نظرات ()
Get our toolbar!

.: Powered by Iranian Social Workers :.